سرباز آقا امام زمان(عج) هستم، حال نمی گذاری بروم؟
تاريخ : شنبه 7 مهر 1397 | | نویسنده : گمنام
تنها پسر خانواده بود و سپاه نمی گذاشت به جبهه برود؛ با گریه می گفت: اسمم را مهدی گذاشتید و اگر آقا ظهور کند، چه جوابی دارید به ایشان بدهید، وقتی مادرش حرف عروسی اش را به میان آورد، مهدی گفت: دعا کنید تا عروش شهادت را در آغوش بگیرم...
طلبه شهید مهدی مرادی از شهدای گرانقدر مشکین شهر اشت که در نیمه شعبان 1347 هجری شمسی چشم به جهان گشود، دوران کودکی را در زادگاهش گذراند، صبح ها درس دبیرستان را می خواند و عصر ها برای گسب دروس دینی به حوزه علمیه می رفت.
اخلاقیات شهید
پدرش می گوید: مهدی لحظه ای قرآن را از خود دور نمی کرد و تا نیمه های شب قرآن می خواند، کم حرف، باحیا و مهربان بود، با آن که سن و سال کمی داشت ولی سوز و گداز نماز و دعایش در دیگران اثر می گذاشت.
سرباز آقا
مادرش وقتی متوجه رفتن مهدی به جبهه ها شد، دنبالش رفت و به او گفت: با رفتنت مثل این که امیدمان رفته است، چیزی نگفت و به خانه برگشت، داخل حیات لباسش را به مادر نشان داد و با گریه گفت: سرباز آقا امام زمان(عج) هستم، حال نمی گذاری بروم؟
مادرش می گوید: به او گفتم برو، بعد ها در نامه اش نوشت: آن روز به خاطر این که دل شما را نشکنم، مجبور شدم که برگردم ولی دینم را بیشتر دوست دارم و باید در جبهه باشم.
 رزمنده شهید
در گردان حضرت علی اصغر(ع) به عنوان پیک مشغول بود، خودش می گفت: در عملیات کربلای پنج، اسیری گرفتم ولی وقتی چشم در چشم اسیر عراقی دوختم، دلم نماید او را بکشم.
مدتی بعد و در روز جمعه دوم فروردین ماه سال 1366 در عملیات کربلای 8 در شلمچه و بر اثر بمباران شیمیایی به مقام رفیع شهادت نایل گشت.
 
منبع:حوزه